تبليغاتX
صد دانه یاقوت،دسته به دسته!

نتیجه اخلاقی از تیتر:هرچی انار بخوری سیر نمیشی!

کمک!!!!!!کمک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام،خیلی وقت بود نبودم،نه؟احتیاج به کمک دارم،لطفا در باره موارد زیر به من کمک کنید!

۱.اگر شما(خدای نکرده)اوتیست بودید،چه جوری فکر می کردید و چه طوری رفتار می کردید؟یعنی یه شرح حال کوتاه از احوالات خودتان اگر اوتیست بودید بنویسید.خواهشا بنویسید و به من بفرستید،یا به صورت نظر یا ایمیل یا هرجور دیگه ای که فکر می کنید.

۲.می توانید در مورد یک درخت کم سن و سال به من اطلاعات بدهید؟مثلا درختی که حداکثر عمرش ۱۵ سال باشد.

این اطلاعات برای من لازم و تا حدی حیاتی است.راستش خیلی به آنها نیاز دارم،باید بنویسم.و اگر به من کمک کنید شما هم در کار من سهیم هستید!

|+| نوشته شده توسط مایا در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 15:29 |
امروز روی پایان نامه ای که مادرم می نوشت فکر کردم.درباره

یوسف بود و برادرانش.به نظر شما آیا حسد وجود داره؟یا حسد یه

جور کمبوده؟مثل تکبر،آیا تکبر کمبود فروتنی هست یا فروتنی

کمبود تکبر؟

خیلی وقته ذهنم مشغول این چرندیاته،لطفا کمک کنید تا از

سرگردانی بیرون بیام!

|+| نوشته شده توسط مایا در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 19:30 |
آن روز بهاری که دایی امیر هیچ وقت برنگشت...
این داستان کوچولو رو به یاد یکی نوشتم که خیلی دوستش داشتم و همیشه توی خاطرم خواهد ماند.

 

 

یه روزی بود و یه روزگاری...یه روز یه دختر کوچولو بود که اسمش محیا بود...محیا ۱۰ ساله بود...کوچکتر از اونی که خودش هم بفهمه چه خبره.توی حیاط خونه محیا اینا چند تا درخت بود که محیا عاشقشون بود.یکی یه درخت نارنگی بود که هم سن و هم قد محیا بود...همون درختی که توی سرمای شدید زمستون سال پیش مرد.یه درختچه قشنگ گل رز که رزهای صورتی خوشبویی می داد که اونم طاقت غم رو نیاورد و همون سال مرد.و یه درختچه قشنگ گل کوچولوی سپید که محیا هیچ وقت اسمش رو نفهمید...

آن سال سال عجیبی بود...محیا و خونوادش تازه از فارس اومده بودن.مامان و محیا و خواهرش(که اون روزا محیا بهش می گفت غوره)رفتن باغ توی طزرجان...چقدر قشنگ بود اون باغ...محیا یه درخت عین درخت گلهای کوچولوی سپید پیدا کرد...مامان بهش گفت اون درخت مامان درخت خونشون هست...

بعد از ظهر اون روز دایی محمد زنگ زد.گفت دایی امیر پاش شکسته...مامان بزرگ فهمید که دایی داره دروغ می گه.نمی دونم از کجا ولی یه جوری فهمید.محیا ناراحت شد...چون مامان گفت که باید سریع برن یزد.محیا غرغر کرد،اخم کرد،پاشو زد زمین،گریه کرد،ولی چه فایده که مامان قبول نکرد که دل کندن از اونجا چقدر برای محیا سخته.

بلاخره راه افتادن و بعد از یکی دو ساعت رسیدن به شهر خودشون و دم در خونه مامان بزرگ،ولی محیا نمی تونست بفهمه که درست می بینه یا نه؟آخه روی دیوارهای خونه مامان بزرگ اینا پارچه سیاه زده بودن...

محیا نفهمید چی شده،می خواست بدونه چرا پارچه سیاه؟چرا یه پارچه زرد یا قرمز نه؟پارچه سیاه که اصلا به اونجا نمی اومد...محیا رفت توی خونه،دایی وحید رفته بود توی اتاق،بی صدا گریه می کرد تا کسی نفهمه،بابابزرگ با لباس سیاه اومد بیرون به استقبالشوم،توی چشمای زیتونی بابایی اشک جمع شده بود و سفیدی چشماش قرمز قرمز بود...محیا هنوز نمی فهمید چی شده.یکی اومد و دم گوش مامان بزرگ یه چیزی گفت،یه دفعه مامان بزرگ غش کرد و افتاد.محیا نمی دونست چی شده...هر جا که گشت دایی امیر را پیدا نکرد،آخه اگه دایی امیر می فهمید محیا اونجاست،می گرفتش توی بغلش و بالا و پایین می انداختش...محیا گفت:پس دایی امیر کو؟...ولی هیچ کس جوابشو نداد.باز پرسید:دایی کی بر می گرده؟ولی توی اون شلوغی کی حوصله داشت حرف اون رو بشنوه؟مثل همیشه سوال محیا بی جواب باقی موند...

اون شب مامان بزرگ تا صبح بیدار موند و نماز خوند...محیا نفهمید چرا...اما مامان بزرگ باز هم نماز می خوند و هیچی نمی گفت...از دور و بر زمزمه هایی شنید...پیش خودش پرسید میت یعنی چه؟مگه قبر هم شب اول داره که براش نماز بخونن؟چرا شب اول قبر؟ و یک عالمه سوال دیگه...

فردا مامان دست محیا را گرفت و بردش یه جای پر از قبری که بهش می گفتن خلدبرین...محیا پرسید:مامان خلد برین یعنی چی؟مامان گفت یعنی بهشتی که همیشه می مونه...مامان چند تا شاخه از گلهای کوچولوی سپید خوشبو کنده بود و همراه خودش می برد،محیا فکر کرد که مامان این گلها رو برای کی میبره؟بعد رسیدن به یه جای چهارگوشی که توش سه تا قبر بود...یکی از قبرا سنگ نداشت و روش یه پارچه ترمه کشیده شده بود،و دوتای دیگه یکی مال یه پسر بود که همسن محیا بود و اون یکی هم هم سن وسالهای دایی امیر...

مامان گلها رو گذاشت روی پارچه ترمه،محیا پرسید:مامان!این زیر کی خوابیده؟ولی مامان هیچی نگفت.محیا چند سال بعد فهمید که اون زیر دایی امیر خوابیده،ولی باورش نشد.هنوز هم که هنوزه،محیا وقتی می ره سر اون قبر و روش گل میزاره و قبر رو میشوره،منتظره که دایی امیر بیاد،بغلش کنه و بالا پایین بندازدش...

 

|+| نوشته شده توسط مایا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 14:54 |
کارتون هم کارتونهای قدیم
یکی بود یکی نبود
غير از خدای مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش رو جواب نميده .
هرچی اس ام اس هم براش ميزنم باز جواب نمیده .
آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . چند تا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس
مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل‌: حنا کجا ميری
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل : برو دختره ............ ......... ......... ......... ....
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تیک آف ميده و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی چند ساله زده تو کاره کيف قاپی . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه . شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و .... خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم
اخه این چه زندگی ای
شنل قرمزی و دوستان
|+| نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:12 |
شب شعر
دیشب در شب شعری حضور یافتم که تا ساعت ۱۱ شب طول کشید.برخی شعرها قشنگ بودند و بعضی هم نه شعر بودند نه نثر نه نثر مسجع و به طور کلی به درد سیر کردن شکم سطلهای زباله می خوردند.ولی من شعر بسیار زیبای طنزی را دزدیدم که از آقای مهندس سعید بیابانکی هست و بسیار هم زیباست.این شعر یک طنز بسیار بسیار قشنگ است که به همه پیشنهاد می کنم آنرا بخوانند...این شعر با زحمت زیاد بدست آمده،پس خواهش می کنم ندزدیدش!
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:18 |
خدمت مقدس سربازی؟!
در مجله اینترنتی آویژه قدم میزدم که یک دفعه بر خوردم به مطلب جالبی در رابطه با اصطلاحات فولکلور سربازی شما هم بخوانید جالبه:

آشخور: کسی که دوره آموزش رو میگذرونه - ناشی - بی درجه - (مشخصه:کچل-لباس خاکی)

پایه بوق: صفر کیلومتر - کسی که تازه آموزشیش تموم شده - (مشخصه اصلی:موی کوتاه اما نه کچل- درجه کج)

کج بان : همان پایه بوق - منتظر درجه (در اصل) -به دلیل خط کجی که به جای درجه بر دوش می زنند به این نام معروفند

درجه چسب زخم: همان درجه کجی که بعنوان انتظار درجه می زنند


پایه بالا : ریش سفید سربازان! - معادل سال بالایی دوران دانشگاه - (مشخصه: موی معمولی-درجه دارد)

تیمسار وظیفه ها: پایه بالاترین فرد در میان افسران وظیفه منطقه- کسی که هم درجه و هم سابقه اش بیشتر از تمام وظیفه های منطقه است

بابا خدمتی!: کسی که یکسال از اتمام آموزش و ورودش به محل خدمت گذشته باشد.

پسر خدمتی: کسی که یکسال با باباخدمتی خود تفاوت دوره داشته باشد!

موهات شونه خور شده: به کسی که کم کم در حال خروج از پایه بوقی است می گویند. یعنی که کم کم موهایت بلند شده و داری پایه بالا میشوی

جیم فنگ: دو دره بازی

پا بچسبون : احترام بگذار ( کنایه از کوبیدن کفشها به هم به نشان ادای احترام)

صدای پوتینهات رو نشنیدم! : یعنی احترام خوبی نگذاشتی- گاه به شوخی بین دو دوست هم گفته میشود
----------------------------------------------------------------------

ترمینولوژی پزشکی در سربازی:

سودو (پسودو) : پیشوند اطلاع در مورد تمارض بیمار،مثلا«ایشون سودو دل درد! دارند»

آمپول آمریکایی: همان آمپول اسراییلی- مسکن قوی- مرفین ویژه- سودو آمپول - پلاسبو - «آب مقطر»

برگه التماس دعا: برگه گواهی استراحت پزشکی

طب دریایی: مجموعه ای از اقدامات (مثل سونداژ-سودو آمپول-ان جی تیوب و ...) که گاها  برای بیماران تمارضی انجام میدهند تا از کرده شان پشیمان شوند!

رول آوت کردن بیمار: پیچاندن بیمار تمارضی

78med.persianblog.ir

|+| نوشته شده توسط مایا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:44 |
داستان غول و یک تکه از بهشت
سلام...این یک داستان خیلی خیلی کوچولو از من هست...اگه داستان های کوچولو رو دوست دارید بخونید:

یک روز یک غول خیلی خیلی گنده داشت توی بهشت قدم میزد...غول خیلی بزرگ بود،اما درختای بهشت ۲ برابر یه غول معمولی بودند.غول سوت می زد،آواز می خوند و حواسش به درختای قشنگ و گلهای خیلی خیلی گنده ای بود که هیچ وقت زیر پا له نمی شدند...یک دفعه یه تخته سنگ سه متری از نا کجا آباد پیداش میشه و پای غول به اون تخته سنگ گیر می کنه و می خوره زمین.ولی سقف آسمون که اینقدرا قوی نیست که تحمل یه غول رو داشته باشه،پس ترک می خوره ویه تیکه از بهشت کنده میشه و می افته روی زمین.هیچ کس نمی دونه اون تیکه بهشت کوچولو کجا افتاد ولی هر وقت کسی جایی رو می بینه که توی اون دلش وا می شه یا خیلی از اون جا خوشش می آد به یاد اون تیکه از بهشت میگه:اینجا یه تیکه از بهشته.

|+| نوشته شده توسط مایا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:6 |
مرگ داوینچی را به شما تسلیت می گویم.

انا لله و انا الیه راجعون

با کمال تاسف،درگذشت عالم بزرگ و هنرمند توانا،مخترعی قدرتمند

در زمینه علم و هنر و فناوری،لئوناردو داوینچی را به مشتاقان عرصه علم و ادب و هنر تسلیت می گویم.

چهارصد و هشتاد و نهمین سالگرد ایشان در همین وبلاگ در حضور عاشقان و دلدادگان هنر و علم و ادب برگزار می گردد.حضور شما و نظرات گرمتان موجب تسلی خاطر بازماندگان و پیشروان مکتب ایشان است.

|+| نوشته شده توسط مایا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:48 |
هیتلر،موسولینی،دیکتاتور ها هیچ وقت تغییری نمی کنند.
۷ اردیبهشت مطابق یا روز ۲۶ آپریل سال ۱۹۴۵ دیکتاتوری به نام  بنیتو موسولینی همراه با معشوقه اش کلارا پتاچی تصمیم به فرار گرفت ولی حین عبور از مرزهای شمالی ایتالیا پارتیزان های ایتالیایی او را گرفتند و پس از محاکمه صحرایی آنها را به صورت وارونه تیر باران کردند و پس از اینکه اجساد بوی تعفن گرفتند آن ها را در مجرای فاضلاب انداختند و نه تنها کسی آنها را دفن نکرد،بلکه مردم هماره این دو نفر را به دیده نفرت و تحقیر می نگریستند.درست ۴ روز بعد،یعنی در روز ۳۰ آپریل ۱۹۴۵ هیتلر که از دیدن این وضع کاملا خشمگین و افسرده بود دست به خودکشی زد.او که درست روز قبل از این واقعه با اوا براون که ۱۳ سال به طور  غیر رسمی همسر او بود ازدواج کرده بود از شنیدن خبر مرگ فجیع موسولینی تاب نیاورد و برای این که بعد از مرگ نا محترمانه به جسد او و همسرش توهین نشود دست به خودکشی زد و دستور داد جسد او و همسرش در همان دفتر که محل کار ۱۶ ساله او بود به آتش کشیده شود.او در دهان خود تیری شلیک کرد،ولی اوا درست پیش از آن سم خورد و به زندگی خود پایان داد.بهد از مرگ او بر خلاف دستوراتش،او را در گودالی بیرون از محل کارش چنان به آتش کشیدند که از استخوان های او نیز اثری پیدا نشد.بعد از آن نیز نیرو های اس.اس ویلای زیبا و بی نظیر او در برچسگادن که مرز بین آلمان و سرزمین مادری هیتلر،یعنی اتریش بود را به آتش کشیدند و از میان بردند تا کس دیگری غیر از پیشوا،بنیان گزار رایش سوم در آن زندگی نکند.

هدفم از گفتن این مطلب این بود که دیکتاتورها به همین راحتی جان سالم به در نمی برند و حتی بعد از مرگشان نیز کسی آنها را قبول نمی کند.

شما چند دیکتاتور می شناسید که مربوط به زمان حال یا گذشته یا آینده هستند؟

هیتلر در کنار اوا براون

هیتلر در کنار موسولینی

تصویری از جسد متلاشی شده کلارا پتاچی

تصویری از اجساد آویزان شده موسولینی و کلارا پتاچی

|+| نوشته شده توسط مایا در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:43 |
روزی که یکی پا در این دنیا گذاشت.

یکی بود،یکی نبود...یه روز وسط بهار(۴اردیبهشت سال ۱۳۶۸) یه دختر کوچولو بود که می خواست به دنیا بیاد.دختر کوچولو ولی نتونست به موقع به دنیا بیاد،چو سرش یه کم گنده بود!آره ...دختر کوچولو یه روز دیرتر از موعد به دنیا اومد،ولی هیچ کس نفهمید که عاقبت کی به دنیا اومد...شاید به این خاطر بود که اون وقت بود و نبودش زیاد برای دیگران اهمیت نداشت(البته به جز برای پدر و مادرش).باری دخترک ما به دنیا اومد و مامانش دست گذاشت به گریه و روز بعد که مامان بزرگ اومد و از مامان پرسید که چرا گریه می کنی؟مامان گفت که بچه ش خیلی زشت شده...اون ماجرا هم گذشت و ظهر اون روز بهاری هم تموم شد.سالها به سرعت باد گذشتن و دخترک کم کم تبدیل شد به یه دختر جوان که الان نویسنده وبلاگ هست.حالا مایا نمی دونه که جشن تولد ۱۹ سالگیش برای دیگران چقدر مهمه،ولی برای خودش مهمه چون آدم که هر روز قرار نیست ۱۹ ساله بشه.

اگه کسی نیست که بهم تبریک بگه پس خودم می گم:

مایا جان تولدت مبارک.

|+| نوشته شده توسط مایا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:12 |
بزرگترین گالری کدهای جاوا